کدام نویسنده بود که میگفت بروید دنبال معنای زندگیتان؟ آلن بود گمانم. موضوع این است که من اصلا معنای زندگی نداشتم، اما ادامه میدادم زندگی را. بی اینکه امید به چیزی ببندم، بی انگیزهای برای حرکت، بی تپش قلبی برای کسی. سه سالی که گذشت از آن آدمِ درونگرایِ سادهدلِ الکیخوش، یک آدم عصبی ساخت که خیال میکرد از ویروس سگمصبی که دنیا را گرفته، جان سالم به در برده؛ که نبرده بود. بعد هم که این اواخر سال سکوت، سال سیاه، سال گریز و انتظار رسید. که آن آدم نیمهجانِ ازپاافتاده را تبدیل به یک آدم افسرده کرد که دیگر هیچ میلی به هیچ چیز نداشت. کسی که در همان سال آرزوی بزرگش -که آرزوی شخصیاش هم نبود- برآورده شد و درست مثل مجسمهای یخزده به تماشایش نشست، بی آنکه حتی لبخندی به لبش بنشیند. اه، چرا دارم اینطور مینویسم. چرا ادبی شد لحنم. اصلا قرار گذاشته بودم غر نزنم دیگر.خواستم بگویم حالا این روزها تنها چیزی که سرپایم نگه داشته، شاید آن چیزی که دلم میخواهد از من باقی بماند، همین سایت کوچکی است که راه انداختمش. نمیدانم معنای زندگیای که میگفتند همین است یا بهانهای برای خودم تراشیدهام که این کثافتکده را تاب بیاورم. حتی نمیدانم چقدر میتوانم ادامهاش بدهم. شما که غریبه نیستید؛ راستش را بخواهید حتی ممکن است همین فردا خستهام کند و ناامید شوم از نتیجه دادنش. اما حالا، درست همین لحظه که دارم این کلمهها را مینویسم، دارم ادامهاش میدهم و برایش انرژی میگذارم. واقعا نمیدانم تا چه روزی و چقدر میتوانم تحمل کنم و جلو بروم اما هرچه هست توانم را گذاشتهام وسط. مخصوصا حالا که هیچ دلخوشی دیگری وجود ندارد.حالا هم مثل همان وقتها دارم ادامه میدهم زندگی را. روی لبه باریک امیدواری و ناامیدی،
برچسب:
نویسنده: رها کاظمیان
چند وقت پیش که دنبال چیزی در حافظه کامپیوترم میگشتم، چشمم افتاد به عکسی از سال 91 یا 92. کنار پنج نفر دیگر توی کافهای نشسته بودیم و مطابق معمول عکاس من بودم؛ این بار البته داشتم سلفی میگرفتم. احتمالا به خاطر دستهای درازم که در چنین شرایطی کارکردی منوپادی پیدا میکنند. دارم به پهنای صورت میخندم همراهشان؛ طوری که دندانهایم درست شبیه دندانهای آن دایناسور معروف شده. من همیشه بدعکس بودهام و شاید اصلا برای همین بوده که به طور ناخودآگاه رفتهام پشت دوربین ایستادهام. اما حالا که نگاه میکنم خود تصور اهمیتی برایم ندارد؛ آن جمع قشنگ است، آن لبخندها، که تلخی ناپیدایی دارند. تلخیای که فقط همین شش نفر ازش خبر دارند.عکس پرتم کرد به ده سال قبل، به دل روزهایی که غم بود اما کم بود. روزهایی که کولهام را میانداختم روی دوشم و چهل کیلومتر را با اتوبوس و مترو طی میکردم تا به بچهها برسم. و خیال میکردم همیشه روزگار همینطور است. دلم گرفت. به خاطر از دست رفتن آن روزها و گرفتار شدن لابهلای زندگی بزرگسالی. اما یک چیز دیگر هم به غمم اضافه کرد؛ از آن جمع، سه نفرشان حالا در نقطههای دیگری از این کره خاکی زندگی میکنند. البته از یک نفرشان هم بیخبرم و راستش چندان بعید نیست او هم رفته باشد.چطور میروید؟ من یک سال است دارم فکر میکنم برای خلاصی از شر این شهر بروم جایی در شمال کشور، اما درباره آن هم هنوز به نتیجه نرسیدهام. راهی هم نیست، سیصد چهارصد کیلومتر فاصله است و میتوانم در عرض پنج ساعت خودم را به همین تهران کوفتی برسانم. چطور کل زندگیتان را در یک چمدان جا میدهید و میروید هزار هزار کیلومتر آنسوتر. گیرم اسباب و وسیلهها چیزهایی مادی باشند که جمع و خلاصه کردنشان راحت باشد، آدمها را چ
برچسب:
نویسنده: رها کاظمیان